تبليغاتX
Romantic Idea of the Day
Love Quote

تا وقتی که زنده ام امید دارم که روزی همه چیز روبه راه میشه همه مون همینیم ولی شاید هیچ وقت

بهتر از الان نشه چاره ای نیست باید ساخت.....

+ writing about   چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 1:30  writer rose | 

Take My Hand
by Donovan Bryan

Take my hand and lead the way;
Tell me all you want to say.
Whisper softly in my ear,
All those things I want to hear.
Release my soul held deep within...
I'm ready now, let love begin.

---------------------------rose

+ writing about   پنجشنبه بیستم مهر 1385 22:26  writer rose | 
...

+ writing about   دوشنبه هشتم خرداد 1385 1:21  writer rose | 

 امروز صبح که بیدار شدم مامانمو بغل کردم بوسیدمش یه بغل زیاد با فشار دلم میخواست اونقدر فشارش بدم که حل شه بره تو دلم قایمش کنم اونقدر ازش انرژی گرفتم که حد نداره مادرا یه بوی مخصوصی دارن بوی پاکی بوی آرامش...با ولع بوی مامانمو قورت دادم ...شایدم دلم میخواست بدون این که چیزی بگم بدونه که حالم خوبه و...خوشه:)امروز ازاون روزای نادرزندگیمه که خیلی آرومم وخیلی خوشحالم:)از همون روزاکه همش تو دلت داری لبخند میزنی ..مممم...صبح با مریم بودیم خیلی خوش گذشت کلی هم الکی خندیدیم..یکی بیاد حالی من کنه که عیبی یوخدی بابا×××عیبی یوخدی بابا...مهناز تو این وبلاگو بخون ولی نانازی کاش یه نظری هم میزاشتی تا من ذوق کنم...زندگی همونجوری ادامه داره...من دلم یه عالمه سفر میخواد اول کل ایران بعدم کل دنیا...چیه خوب؟آرزو داشتن که دیگه عیب نیست:).یه جایی خوندم که نوشته بود شکست بهترازهرگز تجربه نکردنه ویکی دیگه این بود که کسی که اشتباهی نکرده کشف بزرگی هم نکرده...باز داشتم عین مونگولا پشت فرمون دوغ میخوردم پسره اومده میگه خانوم جریمه دارها!! جریمه اش هم اینه که شماره  منو بگیری..گفتم بشین بینیم باااااااا....دیروز از ساعت 8 صبح تا 9 شب شرکت بودم عین بولدوزر کارکردم...نتیجه اش بد نشده یه سایت که در حد 10 ساعت کار کردن...خوب در اومده :)...فکر کنم به اندازه اون سیلی که میخواستم کار کرد چون با نهایت خستگی حالم خیلی خوب شده بود خیلی خوب...هر چی فکر میکنم میبینم اینترنت نعمت خیلی بزرگیه/همه چی خوبه فقط اگه یه کم زبان بخونم حتمن بهترم می شه یاد زبان میفتم دااااااااغ دلم تازه می شه ولی میخونم حالا ببین...

+ writing about   پنجشنبه چهارم خرداد 1385 13:4  writer rose | 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هر چی نوشتم پرید...پریده..:))هی چی تو ذهنم بوده پرید ....اون هم هر چی تو ذهنش بود پرید  یادم میاد چه سوتی دادم اون شب خندم میگیره..بگذریم...جدیدا" عین راننده کامیونا رانندگی میکنم و هر کی جلوم میپیچه فحشش میدم مثلا" صبح اول صبحی به یکی که واقعا" عین خر پیچید جلوم گفتم هوی الاغ سوار .... یارو هم عین بز نگام کرد!
یه شعر واسه دل خودم از فریدون مشیری... برای چشم خاموشت بمیرم/ کنار چشمه نوشت بمیرم/  نمی خواهم در آغوشت بگیرم/که می خواهم در آغوشت بمیرم<فریدون مشیری> آی لاو یووووو... حس ماه اسفند..غمی شیرین..انتظار اون چیزی که خودتم دقیقن نمی دونی چیه..زندگی میگذره..خیلی بی رحمانه...
 داشتم به این فکر می کردم الان به این احتیاج دارم که یکی یه جوری بهم حالی کنه هنوز دوست داشتنیم!!!اعتماد به نفسم پایین اومده دلمم..گور بابای دلم..دیشب با زووه و ایلا فال حافظ میگرفتیم...پدرشو در آوردیم..اونقدر با هم فال حافظ گرفتیم تا اونی که دلمون می خواد در بیاد یعنی خدا نکنه فال بد در میومد اونقدر با نیت کردنای متفاوت حافظو کچل میکردیم تا بالاخره اونی که دلمون میخواست در میومد..واسه مریم هم فال میگرفتم اگر بد در می آوردم باهام قهر می کرد:)) بابا به من چه آخه........بگذریم...حیف ! دوستای آدم وقتی شرایطشون عوض می شه دیگه حرف مشترکشون هم کم می شه  خیلی حیف.....دلم یه عالم پول + کلی دل خوش می خواد ... می نویسم شاید بر آورده شد.... دیروز با مریم رفتیم چشمک ...کلی کتاب خریدیم...۱۰ تا کتاب اون هم همش انگلیسی انگلیسی انگلیسی...مریم مممم خدا کنه عقلت بیاد سر جاش...
 

 

+ writing about   چهارشنبه سوم خرداد 1385 2:49  writer rose |